اشعار جدید نیاز گودرزی
با تشکر از دوست عزیزم آقا آرش
مرا یا رب کمک فرما گره افتاده در کارم که چاره گر تویی یارب نیازها من به تو دارم
زچرخ افلاک گردون وار دلم خون است و بی تابم از این گرداب رهایم کن که بس دلواپسی دارم
کمک حالم تویی یا رب به هر سختی به هر مشکل ثنا گویم جلالت را تو هستی یار و غمخوارم
چراغ باده افروزم به عشق وصف روی تو منم از عشق تو سرمست گرت هستی مدد کارم
گرت آنی دریغ آیی شوم گم من در این وادی کنم تقدیر و حمد گویم که آگاهی ز اسرارم
سرشتی من ز آب و خاک ٬ نیم از آتش سوزان که شیطان است از نار و من از خاکی که باز آیم
چنین اولاد و چین زوجی عطا کردی که خرسندم محبت های نیک تو نخواهد رفت از یادم
بیا مهدی که من بی تو فنایم نبینم روی ماهت در عذابم
مرا این بس که با تو پیر باشم به عشق روی تو زنجیر باشم
بگیرم دست من بر دامن تو گرم لایق بدانی همره تو
خودت دانی ذلیل و ناتوانم زده عشق تو این آتش به جانم
آقا دانی که من بی تو اسیرم نیم مرده ولی لال از زبانم
اگر رویت ببینم می شوم شاد زبان لال من می گردد آزاد
تو شاه هستی ولیکن من غلامم بان کاست است از حسن ختامم
تو غایب هستی و ما چشم براهت گرت آیی کنیم جان را فدایت
ببین آقا در وادی که جنگ است به مظلومان دنیا عرصه تنگ است
بیا آقا امامی تو دعا کن حق مظلوم از ظالم جدا کن
تو هم قبله و هم هادی مایی دریغا ما ندانیم در کجایی
نه حافظ و نه شمسم و نه سعدی نیازم می سرایم شعر یا مهدی
به مسجد برفتم برای نماز کنم با جهانبین راز و نیاز
جوانی بدیدم که افسرده است دلش پر زخون و سر افکنده است
سئوالش بکردم تو دیوانه ایی که نه خانه داری نه کاشانه ایی
بگفتا نه سفله نه دیوانه ام مرا عیب این است که آواره ام
بگفتم تو برخیز با کار روز که دادار حق را نباشد تموز
همو را به تو بخششی می دهد مکن نا امیدی تو ای با خرد
به پا خواست آن جوانک به امید حق بزد دفتر بخت خود را ورق
خلاصه به زحمت و کوشش و کار بشد بر زندگانی جوانک سوار
سر خود را به سوی آسمان کرد ثنای کریم جهاندار کرد
|
+| نوشته شده توسط
سلمان معظمی گودرزی در شنبه چهاردهم آبان 1390
|